یه مدت نمیام. تا دوباره حالم خوب شه. دوباره بی خوابی هام برگشته. وسط شب پریدن از خوابم. افکار ی که یک لحظه هم ذهنم رو آروم نمیزارن.بغضی که میاد خفه م کنه.مثل 2 سال قبل کلی کار گرفتم که خودخوری نکنم اما ....گاهی خواسته یا نخواسته خودمون رو تو تکرار میندازیم. نباید با فوبیا م مبارزه میکردم.سعی میکنم زود سر حال شم و برگردم. خیلی تلاش کرده بودم برا اینکه حالم خوب شه حداقل شماها تو تمام این 2 سال بودید کنارم. خیلی چیزها برام حل شده بود و دنبال خیلی چیزها دیگه نبودم. کاش دوباره اختراع بل رو نمی آوردم تو زندگیم.
نگران نباشید با خودم که کنار اومدم برمیگردم شاید فردا شاید هم هفته آینده. کاش کارم نیاز به اختراع بل نداشت و با تمام دنیا ی تکنولوژی خداحافظی میکردم
دیگه نمیخوام با نوشتن آروم شم. دیگه نمیخوام دنبال دلیل بگردم. حماقت دلیل نداره. حماقته!! یه نقاشی جدید میخوام شروع کنم......... "زندگی پر از بهونه برای شاد بودن هست... بهونه ها رو دیدم برمیگردم :) "

نه هیچ دوست صمیمی دارم و نه راز دلی دارم نه هیچ کس که دلم میگیره 2 کلمه باهاش حرف بزنم.نه هیچ کس که بهم بگه این روزا چته که همش بغض داری.

باران شدید شد به حدی که همه مردم فرار کردن از خیابون و من و بهار مونده بودیم و خیلی با آرامش تو اون بارون شدید راه می رفتیم!!
ساعت 12 مهمان ها رفتن.12:30 تو جام بودم.
وسایلم رو آماده کردم.یه لقمه هم خوردم.3:40 ماشین رو روشن کردم که بابا هم بیدار شه. 4 رسیدم ایستگاه. ماشین منتظر بود. خیلی خوابم میومد.5:30 پروانه زنگ زد کجایید که آماده شم.6 پروانه سوار شد.تا 7:20 که رسیدیم داشتیم حرف میزدیم. مستقیم رفتیم کلاس .7:45 استاد اومد تا 9:30 .به سرعت جمع کردیم رفتیم کلاس بعد که امتحان هم داشتیم.
مامانش هم سعی میکنه آرومش کنه. با صدای بلند به خدا میگه: خدا دیگه بچه ی خوبی میشم. دیگه جلو غریبه ها نمی رقصم! دیگه رژ نمیزنم! دیگه به مامان نمیگم منو آرایش کن و.....
