X
تبلیغات
حرفهایی برای نشنیدن .....

حرفهایی برای نشنیدن .....

کوه ها باهم اند و تنهایند همچو ما باهمان و تنهایان .....

تا بعد بهتر میشوم

یه مدت نمیام. تا دوباره حالم خوب شه. دوباره بی خوابی هام برگشته. وسط شب پریدن از خوابم. افکار ی که یک لحظه هم ذهنم رو آروم نمیزارن.بغضی که میاد خفه م کنه.مثل 2 سال قبل کلی کار گرفتم که خودخوری نکنم اما ....گاهی خواسته یا نخواسته خودمون رو تو تکرار میندازیم. نباید با فوبیا م مبارزه میکردم.سعی میکنم زود سر حال شم و برگردم. خیلی تلاش کرده بودم برا اینکه حالم خوب شه حداقل شماها تو تمام این 2 سال بودید کنارم. خیلی چیزها برام حل شده بود و دنبال خیلی چیزها دیگه نبودم. کاش دوباره اختراع بل رو نمی آوردم تو زندگیم.

نگران نباشید با خودم که کنار اومدم برمیگردم شاید فردا شاید هم هفته آینده. کاش کارم نیاز به اختراع بل نداشت و با تمام دنیا ی تکنولوژی خداحافظی میکردم

دیگه نمیخوام با نوشتن آروم شم. دیگه نمیخوام دنبال دلیل بگردم. حماقت دلیل نداره. حماقته!! یه نقاشی جدید میخوام شروع کنم......... "زندگی پر از بهونه برای شاد بودن هست... بهونه ها رو دیدم برمیگردم :) "

[ یکشنبه 1392/02/22 ] [ 9:4 ] [ دختردهاتی ] [ ]
خفگی
تکرار. باز من و تنگ شدن نفس. باز من و حس خفگی. باز من و دلتنگی و حسین پناهی.....

میخونه و دیگه همی اش رو حفظم. دل بده تا پته دلم رو برات رو کنم.... تو این دنیای هیجگی به هیچگی این یکی دستت باید اونیکی رو بگیره .. ورنه خلاصی خلاص....

حرمت نگه دار دلم گلم. کاین اشکها خون بهای عمر رفته ی من ست....زنگی مهلت پرسیدن به ماها نمیده..این جهانی که همش مضحکه و تکراره. تیکه تیکه شدن دل چه تماشا داره؟! دیده ام دیدنی دنیا را چرخ و چرخشه و پرگاره... پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست... لطف حرفم مایه ای دردسره.... ما مستعد تبدیلیم


**************

شنبه نوشت: امروز 7 صبح صدای اس گوشی رو شنیدم و شاد خندون گفتم یعنی کی این موقع صبح به فکر من افتاده؟! باز کردم لبخن رو لبم ماسید:

مشترک گرامی بدلیل عدم پراداخت بدیهی خود خط شما از امروز یک طرفه قطع میباشد....

چرا؟ چرا؟ یعنی من دق کنم بمیرم بدون اختراع بل؟!

تو همین افکاربودم و به شدت مشغوا انجام پروژه پای سیستم و همزمان هم تلویزیون گوش میدادم. که داداشی اومد تو اتاقم میگم منم میام نرید.یکم نگاه م کرد رفت. اومد اتومو رو وصل کرد به برق برس رو برداشت موهام رو شونه میکنه بعد هم صاف! ای جونم.داداشی دوسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم

[ سه شنبه 1392/02/17 ] [ 19:48 ] [ دختردهاتی ] [ ]
خوب بودن...میخوام برگردم به کودکی

همه ما تو خیلی از مراحل زندگی آرزو میکنیم که کاش برگردیم به دوران کودکی. چرا ؟ در کودکی چی داشتیم که الان نداریم؟

در کودکی:

        نگاه انسان ابتدایی است که بدون هیچ پیش فرض و بی هیج فرافکنی به آینده یا نوستالژی گذشته فقط و فقط در لحظه ، به جهان چیزها نگاه می کند و ان را درک می کند.قبل از آنکه کودک به مهمانی دنیا بیاید و از ادراک شهودی جهان دور شود، معنای زندگی هم چنان با حضور چیزها پیوند میخورد .

      دنیایی بدون پیش فرضها.دیدن دنیا بدون واسطه.جایی که هنوز با دریچه علم به دنیا نگاه نمیکنیم و بی واسطه دنیا را میبینیم.

       برگشت به دوران کودکی ، کودکی مرحله زمانی ست که در آن انسان فقط در لحظه زندگی می کند، کودک نه در گذشته ست و نه در آینده و فقط و فقط در حال به سر می برد،همچون انسان اولیه در اغاز هستی. زیستن در لحظه ارزش گذاری مثبت می شود.زیستن در لحظه حال برابر با درک تازه و هر لحظه نو شده ای از جهان ست. در واقع هر لحظه حامل تجربه ئ درک بدیعی از جهان بیرون است.

          اینا بحث هایی هست که تو پدیدارشناسی مطرح میشه. . من همیشه اینا رو به خودمون و الان مون تعمیم میدم.اینکه یادمون رفته که تو حال زندگی کنیم مثل کودکی مون.یادمون رفته بدون پیش فرض ها نگاه کنیم.و....

[ جمعه 1392/02/13 ] [ 11:55 ] [ دختردهاتی ] [ ]
کاش به 24 ساعت 10 ساعت اضافه شه
شنبه و یکسنبه کلا درگیر کار بودم.دیشب هم 8:30 با کلی خستگی رسیدم.و به لطف یک دوست  که باعث شد برم تو فکرهای مختلف تا صبح نخوابیدم و تو یک ساعتی هم که خوابیدم فقط خواب بی ربط دیدم.3 پاشدم برا خودم غذا درست کردم.8 با یک ربع تاخیر رسیدم مدرسه که بریم اردوی یک روزه مدرسه. فوق العاده عالی بود.خیلی با بچه ها بهم خوش گذشت.عصر هم شهربازی رفتیم که واییییییییییییی کلی هیجان داشت.

9 برگشتیم.یه قرار کاری رو تو خیابون برگزار کردم!! امشب باید کارش رو تموم کنم.کار دانشگاه هم هست. فردا صبح از 8 تا 2 مدرسه ام.نیم ساعت جلوتر باید راه بیافتم برم دانشگاه که به کلاس 4:30 برسم.شب خوابگاه بمونم و چهارشنبه فول تایم کلاس.

الان ساعت 10:30 ست.تحویل کار صبح رو باید تموم کنم.کار دانشگاه هم هست که این هفته خیلی زیاده و میخوان که نمره بدن! به اضافه اینکه باید ناهار و شام فردام رو درست کنم و اینکه حمام هم برم.و اینکه وسایلم رو جمع کنم و...

خدایا بی نهایت ازت ممنونم که اینقدر انرژی تو وجودم میزاری که از پس همش بربیام.ممنونم با اینکه یه مدت باز نبودم اما هنوز مهربونی.....

[ دوشنبه 1392/02/09 ] [ 22:28 ] [ دختردهاتی ] [ ]
تولدت

تولدت مبارک

****

دوشنبه نوشت: تولد "ه" (بخونید ه دوچشم) ست امروز. "ه دوچشم" همیشه تولد همه یادش میمونه. اما انگار امسال خیلی از دوستاش یادشون رفت.منم میخواستم بزارم آخر امشب بهش تبریک بگم چون میدونستم دل نازکه و تمام روز ناراحت اینه که چرا اطرافیان از یاد بردنش دیشب تبریک گفتم.

امیدوارم  از سرگردونی و تعلیق دربیاد و مصصم باشه برای گام های بعدی زندگیش. "ه دوچشم" خوشحال باش که کلی از دوستای اینجا بهت تبریک گفتن

[ یکشنبه 1392/02/08 ] [ 22:24 ] [ دختردهاتی ] [ ]
شناخت آدم ها
"ببین عزیزم نباید عجله کنی! با حرف نمیشه انسان ها رو شناخت با رفتار اونها میشه آدمها رو شناخت
اول هر کاری ظرفیتش رو بسنج ببین تا چه حد قدرت تحمل داره تو زندگی قراره از هم ناراحت شین ببین ظرفیت داره وقتی زود ناراحت شدی به هم نریزه و بد و بی را نگه؟

رفتارش رو وقتی تو خیابون راه میره به آدما نگا میکنه غذا میخوره نگاه کن..این ها همه مهم هستن
.

.

ولی اگه بدونی اون آدمی هست که می تونه کاملت کنه و همون کسی هست که می تونه تو رو خوشبخت کنه و از بچگی دنبال همین آدم بودی ارزشش رو داره.."

این توصیه های مفید رو 7-8 ماه قبل یکی از دوستای وبلاگیم که خودش تازه ازدواج کرده بود برام داشت. و الان که 8 ماه گذشته میفهمم که واقعا توصیه های بجایی بود.مخصوصا قسمت سنجیدن ظرفیت.معمولا آدم توداری هستم درباره نارحتی هام و خوش اخلاق.اما این بار برونگرا بودم و دیدم حق با این دوستم بود.و اینکه عجله نکن.آره آدمها زود خودشون رو نشون میدن این رو هم گفته بود. لبخند های تصنعی و ادای صبور و آروم بودن رو داشتن زود ته میکشه.آدمهایی که برای رسیدن به چیزی که باوردارن درسته می ایستند زود خودشون رو نشون میدن. و در نهایت تصمیم درست خودش رو به ما نشون میده

[ شنبه 1392/02/07 ] [ 17:36 ] [ دختردهاتی ] [ ]
خستگی
تنهایی! این وازه رو این روزها خیلی میشنوم. " من خیلی تنهام" "خسته شدم از تنهایی " " دلم یه همراه میخواد یه همزبون " و... این روزها این جملات رو زیاد میشنوم از خیلی از دوستان و آشنایان.

اینکه آدم دلش بخواد یه همراه داشته باشه.اما انگیزه باید درست باشه.اینکه بخواد از  خونه و بداخلاقی هاوزخم زبون های فامیل و آشناخلاص شه .اینکه دلش بخواد یکی  حال خرابش رو خوب کنه.اینکه بخواد پر از خوشی شه.اینکه بخواد یکی بهش توجه کنه و نگرانش باشه. همه اینا به تنهایی انگیزه های درستی نیستن برا ازدواج که مطمئنا نتیجه خوبی هم نخواهد داشت.ازدواج فکر د اندیشه عمیق تری میخواد.که خیلی زود به خستگی منجر نشه.

********

136000 مبلغ قبض موبایلم!! موندم از اول بهمن با کی این همه حرف زدم و ارتباط مجازی برقرار کردم!! نه هیچ دوست صمیمی دارم و نه راز دلی دارم نه هیچ کس که دلم میگیره 2 کلمه باهاش حرف بزنم.نه هیچ کس که بهم بگه این روزا چته که همش بغض داری.

(البته یه فردمذکور بود شایدم هست!) .واجب شد یه پرینت بگیرم ببینم به کیا این همه اهمیت دادم.

پ.ن: این متن قبلا یه جور دیگه بود و من هم پر از ناامیدی اما یکی با آزارم باعث شد که دوباره امید پیدا کنم!!

[ جمعه 1392/02/06 ] [ 21:36 ] [ دختردهاتی ] [ ]
ما و حاج خانم ها!!! شقایق و خاله زنکی ها
این یک نوشته کاملا خاله رنکی هست.پیشنهاد میشود نخونید.اگه خوندید هم حسابی خنده تون میگیره

دوشنبه عصر یه سر رفتم شرکت که بهار زنگ زد میای بریم قدم بزنیم. در همین لحظه بارون شروع شد .بهار برام چتر هم آورد. باران شدید شد به حدی که همه مردم فرار کردن از خیابون و من و بهار مونده بودیم و خیلی با آرامش تو اون بارون شدید راه می رفتیم!!شب مهمان داشتیم و البته یه جشن کوچولو با کیک و کادو برا من به مناسبت روزی که به اسم ما گذاشته بودن. ساعت 12 مهمان ها رفتن.12:30 تو جام بودم. ساعت 3 صبح بیدار شدم.تند تند لباس هام رو پوشیدم وسایلم رو آماده کردم.یه لقمه هم خوردم.3:40 ماشین رو روشن کردم که بابا هم بیدار شه. 4 رسیدم ایستگاه. ماشین منتظر بود. خیلی خوابم میومد.5:30 پروانه زنگ زد کجایید که آماده شم.6 پروانه سوار شد.تا 7:20 که رسیدیم داشتیم حرف میزدیم. مستقیم رفتیم کلاس .7:45 استاد اومد تا 9:30 .به سرعت جمع کردیم رفتیم کلاس بعد که امتحان هم داشتیم.


ادامه مطلب
[ جمعه 1392/02/06 ] [ 10:8 ] [ دختردهاتی ] [ ]
خنده داره
آقاهه که نگاه م میکرد فکر میکردم منو شناخته! اما خانم ش انگار نه. هر بار که آقاهه حرف میزد و یه لبخند میزد فکر میکردم نیشخنده تا لبخند...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1392/02/01 ] [ 17:19 ] [ دختردهاتی ] [ ]
خسته ام
به معنای واقعی کلمه خستتتتتتتتتتتتته ام


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1392/02/01 ] [ 16:54 ] [ دختردهاتی ] [ ]
قول دادن در تنگنا!!!
این روزها یه توفیق اجباری پیاده روی دارم.معمولا هم صبح هم ظهر. تو مسیر هم خیلی با خودم فکر میکنم. از دور روز پیش که تو وبلاگ "سوژه" یه مطالبی درباره بخشیدن خوندم .موضوع ذهنیم این بود.

معمولا بعد از یه مدت که خودم رو به شدت درگیر کسی یا موضوعی میکنم و خیلی هم اذیت میشم بعد برا همیشه فراموش و یا حذفش میکنم و اصلا هم دیگه بهش فکر نمیکنم! یعنی جای بخشیدن فکر کردن بهش رو ممنوع  میکنم! صورت مساله رو پاک میکنم.

سکانس اول - تو کتابخونه م یه کتاب داشتم درباره بخشیدن وازاین حرفها.یه روز یکی اومد گفت ببرم.گفتم ببر.!! جالبش این جاست که یکی از آدمهایی که قرار بود با خودند این کتاب ببخشمش و به آرامش برسم همین آدم بود!! (البته کتاب "چهاراثر از اسکاورشین" م رو هم برده که مادو ستاره بود برا تولد24 سالگیم! هنوزم برنگردونده)

سکانس دوم - چند روز پیش که خبر زلزله رو یهو خودندم، تا فاصله زمانی که اخبار تکمیلی بیاد. تمام زندگیم جلو چشمام مرور شد از صبح همون روز و ناراحتی از مامان و تا 3-4 سالگیم.و چقدر همه آدمها بنظرم دوست داشتنی بودن و میخواستم که ببخشم.چقدر همه ناراحتی و عصبانی هاتم ازشون برام بی ارزش بودن!! دنیا و آدمها و دوست داشتن یهو برام ارزشمند شد!(فاصله من تا زلزله چندهزارکیلومتری میشه!!)

سکانس سوم - ستایش 6 ساله رفته حمام همراه مامانش و در قفل میشه. کسی هم صداشون رو نمی شنوه.چند ساعتی طول میکشه تا باباش از سرکار بیاد. تو اون دل کوچیک بچگانه ش با خودش فکر میکنه که کار بدی کرده که این بلا سرش اومده و بلند بلند شروع میکنه به عذرخواهی از خدا. مامانش هم سعی میکنه آرومش کنه. با صدای بلند به خدا میگه: خدا دیگه بچه ی خوبی میشم. دیگه جلو غریبه ها نمی رقصم! دیگه رژ نمیزنم! دیگه به مامان نمیگم منو آرایش کن و.....

چند ماه ی از گیر افتادن ستایش تو حمام گذشته و سر قولش مونده هنوز.

من بعداز شنیدن اخبار تکمیلی،حالا هم که چند روز گذشته ، یادم رفته که میخواستم ببخشم!!

[ شنبه 1392/01/31 ] [ 18:0 ] [ دختردهاتی ] [ ]
باز هم زلزله.
همین الان خبر زلزله تو سروان رو زیر نویس شبکه یک خوندم.سریع میزنم شبکه خبر. اونجا هم فقط زیرنویس.

7/7 ریشتر!!! نوشته بی سابقه در 40 سال اخیر!! که هند و پاکستان رو هم لرزونده.

خدایا ....

**********

هفته قبل از خونه میرفتم بیرون که یکی از دوستان خبر زلزله بوشهر رو داد اینقدر حواسم پرت شد که انگشتم لای در موند تا همین 2 روز پیش هم شدید درد میکرد و هر بار که درد میگرفت یاد مردم زلزله زده بوشهر میافتادم.الان هم یکم خون مردگی شده ولی باز درد داره.

الان هم که این خبر رو شنیدم.هیچ حرفی نمی تونم بزنم.......

*******

نشستم پای شبکه خبر ، تا آمار مصدومین رو بگه قلبم تو دهنم بود.خدا رو شکر تا اینجا تعداد کشته ها زیاد نبوده. همون تعداد کم هم کم نیست.هر کدوم یه خانواده دارن هر کدوم.... الان گفتن 40 نفر......

خوب خدا رو شکر که خبرهای تکمیلی گفت هیچ کشته ای نداشته

[ سه شنبه 1392/01/27 ] [ 16:11 ] [ دختردهاتی ] [ ]
اندازه تمام دنیاخوشحالم.همکارم حامله ست.معجزه اتفاق افتاده.بی نهایت خوشحالم
[ دوشنبه 1392/01/26 ] [ 13:24 ] [ دختردهاتی ] [ ]
بازمن وگاراژ پرمسافرونبودماشین.بازمن وشب وآخرلیست...بازمن وغربت وتنهایی
24:30 رسیدم خونه! بیچاره بابا که مثل تمام این سالها منتظرم بود.


[ چهارشنبه 1392/01/21 ] [ 21:11 ] [ دختردهاتی ] [ ]